پنجمین فرمانروا.
قسمت: 2
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر ششم
این قسمت:بیماریه عجیب...
طوفان، با وحشت و ناباوری فریاد زد:
«-هــــــــــــــا؟»
چنگ، با لبخندی مرموز و نگاهی عمیق، به طوفان نگاه کرد. طوفان، با چهرهای که از ترس رنگ پریده بود، لرزان گفت:
«-ا...این چ...چه کو...کوفتیه؟ تو واقعا ک...کی ه...هستی؟»
چنگ، با خونسردی و لحنی که قدرت و اطمینان را به نمایش میگذاشت، گفت:
«-هنوز دیدگاهت نسبت به دنیا کوچیکه. دنیا پر از شگفتی و قدرتهای باورنکردنیه که حتی تو خوابتم نمیبینی. بگذریم...»
چنگ، با قدمهایی آرام و مصمم، به سوی قصر رفت. طوفان، پس از لحظاتی مکث و بیاعتمادی، با احتیاط و ترس، چنگ را دنبال کرد و وارد قصر شد.
و در ذهنش ادامه داد:
«-این کیه؟ چرا نجاتم داد؟»
چنگ چند قدمیِ ورودیه قصر متوقف شد و با چهرهای درهم و نگاهی عمیق، گفت:
«- چطور اینقدر راحت با مرگ خانوادت کنار اومدی؟ که بیشتر لبخند رو لبت بود تا غم؟»
طوفان، پس از لحظاتی مکث و تفکر، با صدایی آرام و کمی لرزان، گفت:
«-(این از کجا درمورد مرگ خانوادم میدونه؟)ولی همون لبخند و خوشحالی رو روی صورتم دیدی؟»
چنگ جوابی نداد. طوفان، با چهرهای خشک و بیروح، ادامه داد:
«-غمم رو نشون بدم خانوادم زنده میشن؟»
چنگ، با لبخندی کوتاه، جو سنگین را شکست و گفت:
«-خب حالا اینارو ولش کن! بریم داخل که دارم از گرسنگی میمیرم...»
طوفان، سنگینی غم و اندوه خود را به دنبال چنگ به داخل قصر کشاند. ناگهان، خادمی ظاهر شد و سهیلا را در آغوش گرفت . طوفان با قصر زیبایی از جنس طلا روبرو شد. زیبایی قصر، تمام غم و اندوه او را از بین برد. چنگ، با چهرهای شاد و خوشحال، گفت:
«-چی شده؟ زبونت بند اومده انگار! لالالالالا...»
خدمتکاران، در دو سوی درب قصر به صف ایستاده بودند و همزمان با فریادی بلند و هماهنگ، گفتند:
«-خوشآمدید سرورم! ق...»
چنگ، با چهرهای که از قدرت و اعتماد به نفس خبر میداد، گفت:
«-چنگ هستم.»
چنگ، چهرهاش را به سمت طوفان چرخاند و با یک نگاه کوتاه، منظورش را به خدمتکاران رساند. خدمتکاران، با فریادی بلندتر، گفتند:
«-خوشآمدید ارباب چنگ!»
طوفان، چهرهاش را چند بار تکان داد و از افکار و خاطرات گذشته بیرون آمد. با چهرهای شادمان و کمی متعجب، گفت:
«-من لیاقت همچین جایی رو ندارم.»
چنگ، دست راستش را روی شانهی راست طوفان گذاشت و گفت:
«-هی! جای این همه چرتوپرت گفتن، بیا دنبالم تا یه دست لباس خوب و زیبا بهت بدم! هم به خودت و هم به دخترت...»
ناگهان، کوروش، با چهرهای درهم و عصبانی، گفت:
«-خواهشاً... خواهشاً... میشه از این صحنههای رو اعصاب بکشی بیرون و اصل داستان رو بگی؟»
و در ذهنش ادامه داد:
«-چنگ؟ یعنی این یارو چنگ کی میتونه باشه؟»
طوفان، از افکارش بیرون آمد، چهرهاش را چند بار تکان داد و با لحنی آرام تر، ادامه داد:
«-فرداش، وقتی سهیلا بیدار شد، بعد از گریه و زاری تونستم دوباره بخوابونمش. بعدش، با کلی فکر کردن، رفتم پیش چنگ. رفتم و جلوش زانو زدم و ازش قدرت خواستم. اولش رد میکرد، ولی بعد از کلی پافشاری قبول کرد. ولی من غافل بودم که قراره چه اتفاقی بیفته...»
کوروش، با چهرهای نگران و پرسشگر، گفت:
«-مگه چه اتفاقی افتاد؟؟؟»
«-خوب گوش کن چی میگم کوروش! افرادی هستن که قدرت خاصی دارن! اگه بخوام به زبون ساده بگم، موجودات به دو دسته تقسیم میشند: دستهی اول کسانی که عادیاند و زندگی عادیشون رو میکنند و دستهی دوم کسانی که قدرت ماورایی دارند! بخاطر همین دستهی دوم خاصن و این قدرت ها توسط درخت زندگی به دسته دوم داده میشه...»
کوروش، با تعجب و کمی گیجی، گفت:
«-درخت زندگی؟ درخت زندگی چیه دیگه؟»
طوفان، با چهره ای خانسرد ادامه داد:
«-درخت زندگی... درختیه که به اتفاق خودش به افراد قدرت میده...»
کوروش، با عصبانیت و ناباوری، فریاد کشید:
«-اون درخت الان کجاست؟»
«-درخت زندگی کجاست؟ هیچکس نمیدونه، اما قدرت و توانایی معجزه آسا این درخت همه جا هست! حتی تو هوایی که داری نفس میکشی، درخت زندگی وجود داره!»
کوروش، با چهرهای ناامید و کمی عصبانی، گفت:
«-پس چطوری چنگ بهت قدرت داد؟»
«-خودش...»
کوروش، با تعجب و ناباوری، گفت:
«-ها؟ خودش؟؟؟»
«-اره! راستی تا یادَم نرفته! قبل از اینکه جوابت رو بدم، باید بگم این سیاره قابل نابودی نیست! و این بخاطر همین درخت زندگیه...»
کوروش، با چهرهای درهم در ذهنش گفت:
«-اون موجود عجیب وغریب هم همین رو گفته بود، اینا چرا هی تکرارش میکنن؟ سیاره اصلا چیه؟ اینا اصلا چرا هی این نکته رو میگن؟ »
و ادامه داد:
«-الان چه ربطی به موضوع داشت؟ »
طوفان، با لبخندی تمسخر آمیز، گفت:
«-این نکته رو همه میدونن اما چون تو از پشت کوه اومدی احتمالا نمیدونستی، فقط خواستم بدونی.»
«-راستی چنگ یه چیزی گفته بود...»
کوروش، با چهرهای پرسشگر و نگران، گفت:
«-چی؟ چی گفته بود؟ »
«-گفت بهت نگم کیه!»
کوروش، با عصبانیت و ناباوری، فریاد کشید:
«-بهم نگه کیه؟! ها؟! اصلاً مگه میدونست من کیم؟؟؟»
«-بزار درست برات تعریف کنم؛ وگرنه متوجه نمیشی!»
چنگ، با چهرهای سرد و بیتفاوت، گفت:
بکن»-»
«-ها؟»
و با صدایی آرامتر، ادامه داد:
«-لباسات رو میگم»
طوفان، با چهرهای آرام و پاک، گفت:
«-لباسام؟؟ میخوای این وقت شب با من چی کار کنی؟ اوف!»
چنگ، با چهرهای درهم و کمی عصبانی، گفت:
«-چرا داری چرت و پرت میگی مردک! گفتم لباست رو دربیار نه اون شلوارت رو! چرا اینطوری نگاه میکنی؟ چشمات رو شبیه گربههای معصومی کردی که دنبال غذا هستن!»
طوفان، با لحنی جدی گفت:
«-لباسامو چرا در بیارم؟ چه ربطی به قویتر شدنم داره؟»
چنگ، با خونسردی جواب داد:
«-اومدم بدنت رو ارزیابی کنم! میخوام ببینم چقدر ظرفیت برای قدرت داره!»
طوفان، با تعجب و کمی ترس، گفت:
«-ارزیابی؟؟؟»
«-درسته»
ناگهان، لباسهای طوفان پاره شد و بدنش مثل آهن سفت شد و با شدت به زمین افتاد. طوفان، با تعجب و وحشت، فریاد زد:
«-تو الان چه کار کردی؟! واقعاً میخوای با من چیکار کنی؟!»
چنگ، با خونسردی و نگاهی عمیق، دستهایش را روی کمر طوفان گذاشت. انرژی سفید رنگی، مثل جریان برقی قدرتمند، از دستان چنگ وارد بدن طوفان شد.
یک روز بعد...
طوفان به هوش آمد. ناگهان، سردردی شدید او را به خود لرزاند. با درد و زحمت از روی زمین بلند شد. گیج و منگ، گفت:
«-آخ! چرا سرم اینقدر درد میکنه؟ دیشب چی شد؟»
چنگ، دست راستش را روی شانهی چپ طوفان گذاشت. ناگهان، تمام اتفاقات شب گذشته، مثل فیلمی سریع، در ذهن طوفان مرور شد. او احساس کرد قدرتی فراوان و باورنکردنی درونش فعال شده است. علم و دانش او به طور باورنکردنی افزایش یافته بود. با چشمهایی گشاد شده از تعجب، به اطراف نگاه کرد. نوری درخشان را دید که از پنجرهای وارد اتاق میشد. بدون آنکه متوجه شود به طور غیر ارادی به سمت پنجره رفت.
در همان لحظه، چنگ، با لبخندی مرموز طوفان را از پنجره به پایین پرتاب کرد. طوفان، در حال سقوط، با لرزشی در دل، از ترس فریاد زد:
«-ها؟کــــــمـــــــک»
چنگ، با چشمهایی که از قدرت و هیجان میدرخشیدند، فریاد زد«پرواز کن»طوفان به پایین نگاه کرد. بدنش در هوا معلق مانده بود، انگار که جاذبهی زمین، برایش بیاثر شده باشد. احساس عجیبی از گیر افتادن و ناتوانی او را فرا گرفته بود. چند متری زمین معلق مانده بود، مثل تصویری منجمد در زمان. اما پرواز آرام و بی وقفه پرندگان در آسمان، این نظریه را رد میکرد. زمان متوقف نشده بود، چیزی دیگر اتفاق افتاده بود. چیزی عجیب و غیرقابل درک. احساس ترس و ناباوری در او جوش میزد و ادامه داد:
«-هــــــا؟! دارم پرواز میکنم؟ شوخیت گرفتی؟؟؟؟»
چنگ، در ذهنش با لبخند و چهره ای آرام گفت:
«-اولین کسیه که تونست یک صدم از قدرتم رو داخل خودش جا بده! از نظر اعداد و حساب، یک صدم قدرت ارزشی نداره! اما اگه از قدرت یک فرد حرف بزنی، یک صدم خودش میتونه طوفان به پا کنه! و اینکه به جز قدرت، یک صدم از علم هم وارد بدنش شد!(لالالا)»
و با فریاد ادامه داد:
«-طوفان! بیا پایین کارت دارم!»
طوفان، با صدایی لرزان و غمگین، گفت:
«-خب! خب آخ... باشه بابا اومدم!»
طوفان به پایین آمد و با چهرهای متعجب و کمی عصبی، گفت:
«-چنگ این فقط یجوریه ، انگار از قبل بلدم با قدرت هایی که بهم دادی کار کنم بدون اینکه کسی یادَم بده! و انگار در مورد این جهان یه چیزایی رو فهمیدهام! خیلی سرم گیج میره، اصلاً نمیفهمم چخبره! بهم بگو چه بلایی سرم آوردی!»
چنگ، با صدایی آرام و مطمئن، گفت:
«-آروم باش عزیز من! چیزی نیست! با افتخار میتونم بگم به تو بهجز قدرت، یک صدم از علمم هم وارد خودت کردم.»
طوفان، با تعجب و ناباوری، گفت:
«-ها؟ وایسا ببینم! مگه علم میشه انتقال داد؟؟؟»
«-شده دیگه!... حالا ول کن این حرفا رو! بگو چه حسی داری؟»
«-قدرت، آزادی ، نمیدونم چجوری بگم غیر قابل توصیفه»
«-لالالالالا! خوبه، خوشم اومد!»
طوفان، در ذهنش گفت:
«-از این خندههاش...»
از دریای دانشی که بهش داده شده بود، دانشی عظیم کسب کرد و ادامه داد:
«-چنگ! تو واقعا همچین شخصی هستی؟ اگه تو تا بینهایت سال دیگه آینده ی همهی افراد رو بدون اینکه بدونی کی هستن ببینی، تعجب نمیکنم!چون بخشی از علمت وارد ذهنم شد به صورت جزئی متوجه شدم کی هستی!»
ناگهان، کوروش با صدایی بلند و قاطع گفت:
«-چی داری میگی؟؟؟ اون کیه؟؟؟ این چه خاطرهی عجیبیِ؟؟؟»
طوفان، با عصبانیت و لحنی تند، گفت:
«-چرا پریدی وسط حرفم؟ به جای قشنگیش رسیده بودم! یه لحظه ساکت باش و گوش بده!»
«-با...باشه! حالا چرا عصبی میشی؟»
چنگ، با چهرهای آرام گفت:
«-لالالالا... حالا خودت رو نمیخواد لوس کنی! جدا از این به حرفام خوب گوش بده، چند سال دیگه من یه پسری به اسم کوروش رو نجات میدم و میفرستمش پیش تو! نیازی نیست بهش چیزی یاد بدی! بفرستش فقط پیش من! من تا اون موقع تو این قصر نامرئی منتظرشم.»
طوفان، با چهرهای درهم و کمی متعجب، گفت:
«-دیگه از حرفات تعجب نمیکنم!»
و با تعجب و ناباوری، ادامه داد:
«-چـــــــــــی؟؟؟ نامرئی؟!»
کوروش، با چهرهای نگران و گیج، حرف طوفان را قطع کرد و گفت:
«-ها؟؟ اصلاً نمیفهمم؟؟؟ جوابم رو بده!»
طوفان به کوروش بی محلی کرد و به گفتن خاطره خود ادامه داد...ناگهان، قصر لرزید. طوفان، با چهرهای پر از ترس و نگرانی، گفت:
«-ن...نه! دیگه نباید تعجب کنم! معلومه نامرئی کردن چیزی برات کاری نداره!»
چنگ، در حالیکه در قصر را باز میکرد، گفت:
«-راستی! دخترت هم پشت سرته! ***حافظ!»
«-چی؟»
چنگ، در را محکم بست. طوفان، دختر بیهوشش سهیلا را روی پشت سرش روی زمین دید. کوروش، با چهرهای عصبانی و پرسشگر، گفت:
«-جوابم رو بده! ولی این چه داستان تخیلی و عجیبی بود؟؟؟؟»
و در ذهنش ادامه داد:
«-این چنگ کیه؟ زندگیم رو مدیونشم! پس کسی که نجاتم داد چنگ بود.»
«-جوابی نمیتونم بهت بدم... نمیتونم بگم کیه.»
«-واقعا نمیتونی بگی کیه؟»
«-چقدر سؤال میپرسی! همین چند دقیقه پیش بهت گفتم که بهم گفته بهت چیزی نگم....»
کوروش، با چهرهای پرسشگر و نگران، ادامه داد:
«-مگه نگفتی همسرت اون زمان مرده؟»
«-درسته! خب که چی؟»
«-پس سهیل کیه؟ سهیل از کجا اومده؟ مال کیه؟»
طوفان، با خونسردی و لحنی مرموز، گفت:
«-راستش رو بخوای، نمیدونم»
کوروش، با تعجب و ناباوری، گفت:
«-سهیل بچه تو نیست؟ به فرزند خوندگی گرفتی؟ »
«-کمی خستمه ، بعدا برات توضیح میدم.»
کوروش، با عصبانیت و کمی ترس، گفت:
«-تو که کلی از علم چنگ رو گفتی، حتماً میدونی این جهان چی به چیه! حداقل در مورد این جهان بهم توضیح بده!»
و در ذهنش، ادامه داد:
«-میترسم اون موجود سفید، بهم دروغ گفته باشه! بهتره از این طوفان بپرسم که علم چنگ رو اختیار داره.»
طوفان، با صدایی سرد و بیرحم، گفت:
«-تو میخوای پادشاه بشی و چیزی در مورد جهان نمیدونی! مسخرهست!»
کوروش، در ذهنش، گفت:
«-پیر مرد احمق! میدونم... البته کم و بیش.»
کوروش، با چهرهای که از التماس و ناباوری خبر میداد، پای طوفان را گرفت و با صدایی لرزان گفت:
«-لطفاً... التماست میکنم... لطفاً... تو رو به اون کسی که میپرستی قسم بگو!»
طوفان، با لحنی ناباورانه، گفت:
«-(این پسر چقدر سریع اخلاقش عوض شد) باشه! میگم! ولی پام رو دیگه ول کن...»
کوروش، با چهرهای شادمان گفت:
«-چشم! چشم! فقط بگو...»
طوفان، همه چیز را برای کوروش تعریف کرد. در ادامه، گفت:
«-خب! در مورد این جهان برات توضیح دادم و اینکه اسم این سیاره، سیارهی زندگیه.»
کوروش، با چهرهای متعجب و کمی گیج، گفت:
«-سیارهی زندگی؟؟؟»
«-بهخاطر همین درخت زندگی و این چیزها، اسم این سیاره سیارهی زندگیه.»
«-آها! خب...(وایستا ببینم این یعنی درخت زندگی از قبل از به وجود اومدن این سیاره هم بوده)»
طوفان، با خونسردی و لحنی مطمئن، ادامه داد:
«-ببین چیزی هست به اسم امینورس داخل امینورس بینهایت مولتیورس و داخل هر مولتیورس بینهایت یونیورس (کیهان) و داخل هر یونیورس، بینهایت کهکشان و داخل هر کهکشان، بینهایت سیاره، ستاره و سیاهچاله و این چیزها وجود داره.»
((این اطلاعات مثل یک بمب، دریای دانش کوروش را منفجر کرد. دریای دانش کوروش سر به فلک کشید و متوجه شد که تا پیش از این، مثل یک قورباغه در ته چاه زندگی کرده و دانشش چقدر بیارزش بوده.))
طوفان، با لحنی آرامتر، ادامه داد:
«-بخش انسانها چهار تا کشور داره: مس، نقره، طلا و الماس. کشورهای الماس، طلا و نقره چندین برابر از کشور مس، علم و تکنولوژیشون پیشرفتهتره... اه! راستی! این جهان یه قدرتهای خاصی داره که نمیتونم بهت بگم! چون تو قراره ماجراجویی کنی، نه من.»
کوروش، با چهرهای درهم و کمی عصبانی، گفت:
«-نمیخواد تعریف کنی! غلط کردم! مغزم رگ به رگ شد! یه دفعه همه این چیزها رو توضیح دادی! هضم کردنش برام سخته.»
طوفان، از زمین بلند شد، خودش را تکاند و ادامه داد:
«-تا یادَم نرفته، یه چیزی در مورد خودت باید بگم...»
«-در مورد من؟؟»
«-آره... تو دچار بیماری خاصی به نام دو جعبهای شدی...»
کوروش، با چهرهای که از ترس رنگ پریده بود، گفت:
«-من بیمارم؟»
طوفان، با صدایی آرام و کمی غمگین، گفت:
«-نترس! گوش کن! درسته اسم مسخرهای داره، ولی ببین چی میگم... تو از لحاظ احساسی لب مرزی! یعنی اینکه الان احساساتت به دو بخش سفید و سیاه تقسیم میشه! داخل بخش سفید، مهربونی و باهوشی و عاقلی اما داخل بخش سیاه، روانی و دیوونه ای، بازیگوشی، باهوشی و غیرمنطقی ! و الان تو بینشونی! یعنی آدم دو جعبهای، یک آدم لب مرز! تو الان هر لحظه رفتار و اخلاقت عوض میشه! یه اتفاق کوچیک میتونه تو رو غرق در هر بخش کنه! مثلاً یه اتفاق ناخوشایند برات بیوفته، داخل بخش سیاه کامل غرق میشی و بخش سفید کامل پاک میشه و قابل برگشت نیست! و همین اتفاق برعکسه! یه اتفاق خوشایند بیوفته، داخل بخش سفید غرق میشی و بخش سیاه کامل حذف میشه!اگه داخل هر کدوم از بخش ها غرق بشی اراده درخت زندگی این اجازه رو بهت میده برای چند دقیقه بخش مخالف رو تجربه کنی...»
کوروش، با چهرهای که از ترس و وحشت سفید شده بود، گفت:
«-تو رو به هرکی دوست داری هیچی نگو دیگه!... سرم داره میترکه!دیگه دلم نمیخواد چیزی بدونم...»
چند لحظه گذشت و کوروش بلند شد. ناگهان، هالهای سیاه رنگ مثل ماری مارپیچ دور او را فرا گرفت. و با صدایی که وحشت را در دل طوفان کاشت گفت:
«-خوشم اومد...هوی پیری! اگه این احساسات دست خودم بود، بنظرت کدوم رو انتخاب میکردم؟...»
طوفان، با چهرهای که از ترس و وحشت رنگ پریده بود و عرق مثل باران از پیشانیاش جاری بود، دهانش قفل شده بود ، سهیل و سهیلا از کلبه بیرون آمدند تا ببینند چه اتفاقی افتاده است. اما انرژی تاریک و قدرتمندِ هالهی سیاه، چنان قوی بود که در همان لحظه که پا به بیرون از کلبه گذاشتند، آن دو را به شدت به زمین کوبید و بیهوش کرد. کوروش، با چشمی که از هیجان و قدرت میدرخشید، چهره درخشان خود را با آن چشم راست سرخ رنگش به نمایش گذاشت. آن هالهی سیاه، مثل یک موجود زنده، به دور او میپیچید. کوروش، با چشم راستی که از شادی و قدرت میدرخشید، به آن نگاه کرد. چهرهی او کاملاً تغییر کرده بود. لبخندی عجیب و مرموز بر لبانش نشسته بود و چشم راستش تا حد امکان گشاد شده بود. او با صدایی که از قدرت و اعتماد به نفس خبر میداد، خندید.
پایان چپتر ششم
چپتر هفتم
این قسمت:اسم خانوادت چیه؟
طوفان، با چشمانی پر از خشم و وحشت، فریاد زد:
«-داره چه اتفاقی میافته؟!»
سهیل، با صدایی لرزان و پر از ترس، گفت:
«-خواهر بزلگ! خواهر بزلگ! بیدال شو! (خواهر بزرگ، خواهر بزرگ بیدار شو!((واقعاً سهیل ترسیده بود، دهانش مثل دهان کودکان کوچک شده بود.))»
طوفان، با فریادی بلندتر، گفت:
«-ســــهــــیـــلا! ســـهـــیــلا! ســهــیـــلا! آــــــخ ولم کــنـــیــن...»
کوروش بیهوش بود و طوفان بهوش بود. هر دو را مثل دو پرندهی زخمی، به اسب روی زمین بستند و روی زمین کشاندند، سهیلا جسد بیجانش روی زمین و سهیل شوکه شده را با خود نبردند.
طوفان آسیب دیده و خشمگین، در ذهنش گفت:
«-لعنت بهتون! میکشمتون! میکشمتون! همه شما بیوجودها رو زنده نمیذارم! اگه محدودکننده رو نداشتم...»
و با فریادی بلند، گفت:
«-الان همهتون مرده بودین، لعــــنــــتــــیـــا!»
یکی از سربازهای اسب سوار آزاد به عقب و به سمت آنها آمد. با صدایی خشمگین ، گفت:
«+ببند اون دهنت رو رعیت کثیف، مگه مثل مادر هرزه صبور تیم که انقدر وراجی می...»
طوفان، با چشمهایی که از خشم میدرخشیدند، به چشمهای سرباز خیره شد. ناگهان، بدن سرباز به شدت لرزید،سرباز از ترس، چند قدم به جلو رفت و از طوفان دور شد. طوفان، چهرهاش را به سمت راست چرخاند و با صحنهای وحشتناک روبرو شد. از باند پیچیه کوروش خون زده بود بیرون و هالهای سیاه رنگ مثل ماری دور او پیچیده بود و خندهای دهشتناک بر چهرهاش نشسته بود و لب هایش تا زیر چشم هایش کشیده شده بود.
چند ساعت قبل...
«-خوشم اومد!... هوی پیری! اگه این احساسات دست خودم بود، بنظرت کدوم رو انتخاب میکردم؟»
طوفان، با چهرهای که از ترس و وحشت رنگ پریده بود و عرق مثل باران از پیشانیاش جاری بود، دهانش قفل شده بود ، سهیل و سهیلا از کلبه بیرون آمدند تا ببینند چه اتفاقی افتاده است. اما انرژی تاریک و قدرتمندِ هالهی سیاه، چنان قوی بود که در همان لحظه که پا به بیرون از کلبه گذاشتند، آن دو را به شدت به زمین کوبید و بیهوش کرد. کوروش، با چشمی که از هیجان و قدرت میدرخشید، چهره درخشان خود را با آن چشم راست سرخ رنگش به نمایش گذاشت. آن هالهی سیاه، مثل یک موجود زنده، به دور او میپیچید. کوروش، با چشم راستی که از شادی و قدرت میدرخشید، به آن نگاه کرد. چهرهی او کاملاً تغییر کرده بود. لبخندی عجیب و مرموز بر لبانش نشسته بود و چشم راستش تا حد امکان گشاد شده بود. او با صدایی که از قدرت و اعتماد به نفس خبر میداد، خندید.
طوفان، با چشمهایی گشاد شده از تعجب و وحشت، با صدایی لرزان فریاد زد:
«-ســــهـــــیـــل! ســـــهـــــیـــلـــــا»
سه ثانیه گذشت. ناگهان، کوروش خودش را در فضای بیرون از جو سیاره زندگی دید. ترس خود را به خونسردی تبدیل کرد و اطراف نگاه کرد و گفت:
«-چه اتفاقی افتاد؟ چطوری اومدم اینجا؟ چطوری دارم نفس میکشم؟»
طوفان، با خونسردی و لحنی مطمئن، گفت:
«-(چطوری خونسرده؟)من آوردمت اینجا! داشتی از کنترل خارج میشدی! تا زمانی که میخوای بری پیش چنگ، تو هنوز هیچی نمیدونی پس تا متوجه اوضاع نشدی اون هالهی لعنتی رو کنترل کن! متوجه شدی یا طوری دیگه متوجهت کنم؟ »
کوروش، با چهرهای که از ترس رنگ پریده بود، گفت:
«-چشم...»
کوروش، با چهرهای که از تعجب و ناباوری خبر میداد، ادامه داد:
«-چطوری داریم نفس میکشیم؟ »
طوفان، با خونسردی و لحنی مطمئن، جواب داد:
«-یه هالهی سفید کل سیارهی زندگی رو پوشونده! اگه کسی از سیاره بزنه بیرون، این هاله دور کل بدن فرد میپیچه! مثل لوله میمونه که اکسیژن رو منتقل میکنه از سیاره به فرد! اصلاً نترس! این هاله سفید تا هر چقدر فکر کنی کش میاد و بی پایانه و غیر قابل آسیب و لمسه،اینطوری من آوردمت اینجا!»
کوروش، با چهرهای که از تعجب و ناباوری خبر میداد، گفت:
«- تو من رو آوردی اینجا؟چطوری؟ از تلپورت استفاده کردی؟ چون حتی اسم نکردم بدنم جا به جا شدخ»
«-همین چند دقیقه پیش گفتم من آورمت ولی الان تعجب میکنی؟ و اینکه نه! تلهپورت نکردم! چون تلهپورت یه جور دفاع از خود خوب میشه! الان داخل بخش محدود کننده منه...»
کوروش، در ذهنش، گفت:
«-بخش محدود کننده؟ »
و ادامه داد:
«-پس من رو چجور....»
ناگهان، تصویری واضح و زنده از گذشته در ذهن کوروش نقش بست. طوفان، با چشمانی درخشان از قدرت، با سرعتی باورنکردنی، او را گرفته و به فضا برده بود. ستارهها مثل الماسهای درخشان در تاریکی میدرخشیدند. این تصویر مثل یک فیلم سریع در ذهنش مرور شد و با صدای وزش باد شدیدی که در گوشش طنین انداخته بود، همراه بود. کوروش، با سردردی شدید و احساس فروپاشی مغز، چهرهاش سفید شده بود و عرق سردی پیشانیاش را پوشانده بود. بدنش به شدت میلرزید. او با صدایی لرزان گفت:
«-آخـــخ! سرم چه دردی میکنه...»
ناگهان، سردردش از بین رفت. طوفان، با چهرهای متعجب، گفت:
«-چی شده؟ حالت خوبه کوروش؟»
کوروش، در ذهنش، گفت:
«-سردردم یه دفعه خوب شد! اون تصویر چی بود؟ گذشته رو دیدم؟ چه اتفاقی داره برای من میافته؟ این سرعت باورنکردنی چی بود؟»
«-هوی پسر! چی شده؟»
«-هیچی، فقط داشتم به یه سؤالی فکر میکردم که اگه میشه در مورد قدرتهای این جهان بهم توضیح بده. میخوام بدونیم این قدرتها چقدر قوی هستن و چه تاثیری روی افراد دارن.»
«-میدونی چقدر داری رو مخم راه میری با سوالات؟ من نمیتونم چیزی بهت بگم ولی..»
کوروش با چهره ای کنجکاو و هیجانی که در وجودش نمایان بود گفت:
ولی؟؟؟»-»
ولی خب میتونم در مورد تاثیراتش بگم.»-»
«-تاثیرات؟؟؟»
«-زمانی که قدرت وارد بدن یه فرد میشه، بهجز اون قدرت، تاثیر دیگه ای هم میذاره. مثل یه موج، یه تغییر ناگهانی در بدن فرد ایجاد میکنه.»
«-چهجور تاثیری؟»
«-روی سرعت و قدرت بدنی فرد تاثیر میذاره، اما برای همه متفاوته. برای یکی فقط سرعتش کمی زیاد میشه، برای یکی دیگه سرعتش طوری میشه که کل آسمونها رو توی یک ثانیه دور بزنه! یا بهش قدرت بدنی کم یا زیاد میده. مثل یه قرعهکشی، هر کسی یه چیزی میبره.»
کوروش، با چهرهای شادمان و کمی متعجب، گفت:
«-خوشم اومد... این رو هستم! و اینکه یه چیز دیگه هم میخوام بگم.»
طوفان، با چهرهای عصبانی و بیحوصله، ابروهایش را در هم فشرد و گفت:
«-=ای بابا!تمومی ندارن سوالاتت؟»
کوروش با صدایی لرزان ادامه داد:
«-=نه! نه! نه! سؤال نمیخوام بپرسم! فقط یه درخواستی دارم...»
طوفان با چهره ای کنجکاو گفت:
«-چه نوع درخواستی؟»
کوروش، با صدایی لرزان و چهرهای که از ترس سفید شده بود، گفت:
«-میشه صورت و بدنت رو جوان کنی؟؟ آخه خیلی پیری...»(با چشمهایی که از التماس خبر میدادند)
طوفان با اخم گفت: «-ها؟» سکوت کوتاهی برقرار شد، سپس طوفان با خشم فریاد زد: «-ها؟؟؟؟؟ الان چه چرندی گفتی؟؟؟ این چه درخواستی بود؟!» هالهای قرمز از بدن طوفان بیرون زد و در هوا پیچید. کوروش از ترس به خود لرزید و در ذهنش زمزمه کرد: «-الان میاد مثل آب میکشتم ! ولی صبر کن ببینم... هاله قرمز ازش زد بیرون؟؟!! پس هر کی یه هاله مخصوص به خودش داره؟ خب حالا چیکار کنم؟ باید یه دروغی سرهم کنم.»
کوروش با لحنی عصبی و کمی مضطرب گفت: «-خب... راستش... من... جایی که زندگی میکردم... یه دختر خیلی خوشگل بود... با سینههای خیلی بزرگ... بعد وقتی تو رو دیدم... گفتم... وااااو... اینا برای هم ساخته شدن.(عمرا همچین نقشه ای که کشیدم بگیره)» طوفان با دست راستش صورتش را مالید. به طور شگفتآوری، چهرهاش تغییر کرد. زیباتر و جذابتر شده بود. چهرهای که هر کسی را مبهوت میکرد.
طوفان، با چشمهایی که از رنگ بنفش تشکیل شده بود و بدنی ورزیده با تردید گفت: «حالا چون التماس میکنی، باشه...»
کوروش، با چهرهای ناامید، گفت:
«-عملاً منحرفی...»
طوفان با نگاهی دقیق به کوروش گفت: «چطوری شدم؟ خوب شدم؟»
کوروش با لبخندی کمی مرموز به طوفان نگاه کرد و گفت: «عالیشدی ، اصلا شَک نکن(اره جان عمت)»
و با لحنی مضطرب و نگران ادامه داد: «میخواستم نگم، اما شاید تو بدونی چه خبره ، یادته چند دقیقه پیش سرم درد گرفت؟»
طوفان با ابروهای بالا رفته گفت: «آره... خب؟»
کوروش با چهرهای که از اضطراب خبر میداد، گفت:
«-همین چند لحظه پیش که سرم درد میکرد، گذشته رو دیدم...»
طوفان، با چهرهای از تعجب و ناباوری ، گفت:
«-چی؟؟؟!! گذشته؟!»
کوروش با صدایی لرزان گفت:
«-خودم نمیدونم چطوری توضیح بدم! انگار گذشته رو دیدم که چطوری من رو آوردی بالا.»
طوفان، با چهرهای که از تعجب و فکر کردن خبر میداد، گفت:
«-=وایسا... وایسا... یه دقیقه وایسا لعنتی! بذار فکر کنم...»
و در ذهنش ادامه داد:
«-حالا که دارم فکر میکنم، میبینم در مورد پدر و مادرش چیزی نپرسیدم...»
طوفان از ترس لرزید و با صدایی لرزان گفت:
«-کوروش... اسم والدینت چیه؟؟؟»
کوروش با تعجب و کنجکاوی گفت:
«-پدر و مادرم؟ اسم خانوادم رو میخوای چیکار؟»
عرق سردی پی...
این قسمت:بیماریه عجیب...
طوفان، با وحشت و ناباوری فریاد زد:
«-هــــــــــــــا؟»
چنگ، با لبخندی مرموز و نگاهی عمیق، به طوفان نگاه کرد. طوفان، با چهرهای که از ترس رنگ پریده بود، لرزان گفت:
«-ا...این چ...چه کو...کوفتیه؟ تو واقعا ک...کی ه...هستی؟»
چنگ، با خونسردی و لحنی که قدرت و اطمینان را به نمایش میگذاشت، گفت:
«-هنوز دیدگاهت نسبت به دنیا کوچیکه. دنیا پر از شگفتی و قدرتهای باورنکردنیه که حتی تو خوابتم نمیبینی. بگذریم...»
چنگ، با قدمهایی آرام و مصمم، به سوی قصر رفت. طوفان، پس از لحظاتی مکث و بیاعتمادی، با احتیاط و ترس، چنگ را دنبال کرد و وارد قصر شد.
و در ذهنش ادامه داد:
«-این کیه؟ چرا نجاتم داد؟»
چنگ چند قدمیِ ورودیه قصر متوقف شد و با چهرهای درهم و نگاهی عمیق، گفت:
«- چطور اینقدر راحت با مرگ خانوادت کنار اومدی؟ که بیشتر لبخند رو لبت بود تا غم؟»
طوفان، پس از لحظاتی مکث و تفکر، با صدایی آرام و کمی لرزان، گفت:
«-(این از کجا درمورد مرگ خانوادم میدونه؟)ولی همون لبخند و خوشحالی رو روی صورتم دیدی؟»
چنگ جوابی نداد. طوفان، با چهرهای خشک و بیروح، ادامه داد:
«-غمم رو نشون بدم خانوادم زنده میشن؟»
چنگ، با لبخندی کوتاه، جو سنگین را شکست و گفت:
«-خب حالا اینارو ولش کن! بریم داخل که دارم از گرسنگی میمیرم...»
طوفان، سنگینی غم و اندوه خود را به دنبال چنگ به داخل قصر کشاند. ناگهان، خادمی ظاهر شد و سهیلا را در آغوش گرفت . طوفان با قصر زیبایی از جنس طلا روبرو شد. زیبایی قصر، تمام غم و اندوه او را از بین برد. چنگ، با چهرهای شاد و خوشحال، گفت:
«-چی شده؟ زبونت بند اومده انگار! لالالالالا...»
خدمتکاران، در دو سوی درب قصر به صف ایستاده بودند و همزمان با فریادی بلند و هماهنگ، گفتند:
«-خوشآمدید سرورم! ق...»
چنگ، با چهرهای که از قدرت و اعتماد به نفس خبر میداد، گفت:
«-چنگ هستم.»
چنگ، چهرهاش را به سمت طوفان چرخاند و با یک نگاه کوتاه، منظورش را به خدمتکاران رساند. خدمتکاران، با فریادی بلندتر، گفتند:
«-خوشآمدید ارباب چنگ!»
طوفان، چهرهاش را چند بار تکان داد و از افکار و خاطرات گذشته بیرون آمد. با چهرهای شادمان و کمی متعجب، گفت:
«-من لیاقت همچین جایی رو ندارم.»
چنگ، دست راستش را روی شانهی راست طوفان گذاشت و گفت:
«-هی! جای این همه چرتوپرت گفتن، بیا دنبالم تا یه دست لباس خوب و زیبا بهت بدم! هم به خودت و هم به دخترت...»
ناگهان، کوروش، با چهرهای درهم و عصبانی، گفت:
«-خواهشاً... خواهشاً... میشه از این صحنههای رو اعصاب بکشی بیرون و اصل داستان رو بگی؟»
و در ذهنش ادامه داد:
«-چنگ؟ یعنی این یارو چنگ کی میتونه باشه؟»
طوفان، از افکارش بیرون آمد، چهرهاش را چند بار تکان داد و با لحنی آرام تر، ادامه داد:
«-فرداش، وقتی سهیلا بیدار شد، بعد از گریه و زاری تونستم دوباره بخوابونمش. بعدش، با کلی فکر کردن، رفتم پیش چنگ. رفتم و جلوش زانو زدم و ازش قدرت خواستم. اولش رد میکرد، ولی بعد از کلی پافشاری قبول کرد. ولی من غافل بودم که قراره چه اتفاقی بیفته...»
کوروش، با چهرهای نگران و پرسشگر، گفت:
«-مگه چه اتفاقی افتاد؟؟؟»
«-خوب گوش کن چی میگم کوروش! افرادی هستن که قدرت خاصی دارن! اگه بخوام به زبون ساده بگم، موجودات به دو دسته تقسیم میشند: دستهی اول کسانی که عادیاند و زندگی عادیشون رو میکنند و دستهی دوم کسانی که قدرت ماورایی دارند! بخاطر همین دستهی دوم خاصن و این قدرت ها توسط درخت زندگی به دسته دوم داده میشه...»
کوروش، با تعجب و کمی گیجی، گفت:
«-درخت زندگی؟ درخت زندگی چیه دیگه؟»
طوفان، با چهره ای خانسرد ادامه داد:
«-درخت زندگی... درختیه که به اتفاق خودش به افراد قدرت میده...»
کوروش، با عصبانیت و ناباوری، فریاد کشید:
«-اون درخت الان کجاست؟»
«-درخت زندگی کجاست؟ هیچکس نمیدونه، اما قدرت و توانایی معجزه آسا این درخت همه جا هست! حتی تو هوایی که داری نفس میکشی، درخت زندگی وجود داره!»
کوروش، با چهرهای ناامید و کمی عصبانی، گفت:
«-پس چطوری چنگ بهت قدرت داد؟»
«-خودش...»
کوروش، با تعجب و ناباوری، گفت:
«-ها؟ خودش؟؟؟»
«-اره! راستی تا یادَم نرفته! قبل از اینکه جوابت رو بدم، باید بگم این سیاره قابل نابودی نیست! و این بخاطر همین درخت زندگیه...»
کوروش، با چهرهای درهم در ذهنش گفت:
«-اون موجود عجیب وغریب هم همین رو گفته بود، اینا چرا هی تکرارش میکنن؟ سیاره اصلا چیه؟ اینا اصلا چرا هی این نکته رو میگن؟ »
و ادامه داد:
«-الان چه ربطی به موضوع داشت؟ »
طوفان، با لبخندی تمسخر آمیز، گفت:
«-این نکته رو همه میدونن اما چون تو از پشت کوه اومدی احتمالا نمیدونستی، فقط خواستم بدونی.»
«-راستی چنگ یه چیزی گفته بود...»
کوروش، با چهرهای پرسشگر و نگران، گفت:
«-چی؟ چی گفته بود؟ »
«-گفت بهت نگم کیه!»
کوروش، با عصبانیت و ناباوری، فریاد کشید:
«-بهم نگه کیه؟! ها؟! اصلاً مگه میدونست من کیم؟؟؟»
«-بزار درست برات تعریف کنم؛ وگرنه متوجه نمیشی!»
چنگ، با چهرهای سرد و بیتفاوت، گفت:
بکن»-»
«-ها؟»
و با صدایی آرامتر، ادامه داد:
«-لباسات رو میگم»
طوفان، با چهرهای آرام و پاک، گفت:
«-لباسام؟؟ میخوای این وقت شب با من چی کار کنی؟ اوف!»
چنگ، با چهرهای درهم و کمی عصبانی، گفت:
«-چرا داری چرت و پرت میگی مردک! گفتم لباست رو دربیار نه اون شلوارت رو! چرا اینطوری نگاه میکنی؟ چشمات رو شبیه گربههای معصومی کردی که دنبال غذا هستن!»
طوفان، با لحنی جدی گفت:
«-لباسامو چرا در بیارم؟ چه ربطی به قویتر شدنم داره؟»
چنگ، با خونسردی جواب داد:
«-اومدم بدنت رو ارزیابی کنم! میخوام ببینم چقدر ظرفیت برای قدرت داره!»
طوفان، با تعجب و کمی ترس، گفت:
«-ارزیابی؟؟؟»
«-درسته»
ناگهان، لباسهای طوفان پاره شد و بدنش مثل آهن سفت شد و با شدت به زمین افتاد. طوفان، با تعجب و وحشت، فریاد زد:
«-تو الان چه کار کردی؟! واقعاً میخوای با من چیکار کنی؟!»
چنگ، با خونسردی و نگاهی عمیق، دستهایش را روی کمر طوفان گذاشت. انرژی سفید رنگی، مثل جریان برقی قدرتمند، از دستان چنگ وارد بدن طوفان شد.
یک روز بعد...
طوفان به هوش آمد. ناگهان، سردردی شدید او را به خود لرزاند. با درد و زحمت از روی زمین بلند شد. گیج و منگ، گفت:
«-آخ! چرا سرم اینقدر درد میکنه؟ دیشب چی شد؟»
چنگ، دست راستش را روی شانهی چپ طوفان گذاشت. ناگهان، تمام اتفاقات شب گذشته، مثل فیلمی سریع، در ذهن طوفان مرور شد. او احساس کرد قدرتی فراوان و باورنکردنی درونش فعال شده است. علم و دانش او به طور باورنکردنی افزایش یافته بود. با چشمهایی گشاد شده از تعجب، به اطراف نگاه کرد. نوری درخشان را دید که از پنجرهای وارد اتاق میشد. بدون آنکه متوجه شود به طور غیر ارادی به سمت پنجره رفت.
در همان لحظه، چنگ، با لبخندی مرموز طوفان را از پنجره به پایین پرتاب کرد. طوفان، در حال سقوط، با لرزشی در دل، از ترس فریاد زد:
«-ها؟کــــــمـــــــک»
چنگ، با چشمهایی که از قدرت و هیجان میدرخشیدند، فریاد زد«پرواز کن»طوفان به پایین نگاه کرد. بدنش در هوا معلق مانده بود، انگار که جاذبهی زمین، برایش بیاثر شده باشد. احساس عجیبی از گیر افتادن و ناتوانی او را فرا گرفته بود. چند متری زمین معلق مانده بود، مثل تصویری منجمد در زمان. اما پرواز آرام و بی وقفه پرندگان در آسمان، این نظریه را رد میکرد. زمان متوقف نشده بود، چیزی دیگر اتفاق افتاده بود. چیزی عجیب و غیرقابل درک. احساس ترس و ناباوری در او جوش میزد و ادامه داد:
«-هــــــا؟! دارم پرواز میکنم؟ شوخیت گرفتی؟؟؟؟»
چنگ، در ذهنش با لبخند و چهره ای آرام گفت:
«-اولین کسیه که تونست یک صدم از قدرتم رو داخل خودش جا بده! از نظر اعداد و حساب، یک صدم قدرت ارزشی نداره! اما اگه از قدرت یک فرد حرف بزنی، یک صدم خودش میتونه طوفان به پا کنه! و اینکه به جز قدرت، یک صدم از علم هم وارد بدنش شد!(لالالا)»
و با فریاد ادامه داد:
«-طوفان! بیا پایین کارت دارم!»
طوفان، با صدایی لرزان و غمگین، گفت:
«-خب! خب آخ... باشه بابا اومدم!»
طوفان به پایین آمد و با چهرهای متعجب و کمی عصبی، گفت:
«-چنگ این فقط یجوریه ، انگار از قبل بلدم با قدرت هایی که بهم دادی کار کنم بدون اینکه کسی یادَم بده! و انگار در مورد این جهان یه چیزایی رو فهمیدهام! خیلی سرم گیج میره، اصلاً نمیفهمم چخبره! بهم بگو چه بلایی سرم آوردی!»
چنگ، با صدایی آرام و مطمئن، گفت:
«-آروم باش عزیز من! چیزی نیست! با افتخار میتونم بگم به تو بهجز قدرت، یک صدم از علمم هم وارد خودت کردم.»
طوفان، با تعجب و ناباوری، گفت:
«-ها؟ وایسا ببینم! مگه علم میشه انتقال داد؟؟؟»
«-شده دیگه!... حالا ول کن این حرفا رو! بگو چه حسی داری؟»
«-قدرت، آزادی ، نمیدونم چجوری بگم غیر قابل توصیفه»
«-لالالالالا! خوبه، خوشم اومد!»
طوفان، در ذهنش گفت:
«-از این خندههاش...»
از دریای دانشی که بهش داده شده بود، دانشی عظیم کسب کرد و ادامه داد:
«-چنگ! تو واقعا همچین شخصی هستی؟ اگه تو تا بینهایت سال دیگه آینده ی همهی افراد رو بدون اینکه بدونی کی هستن ببینی، تعجب نمیکنم!چون بخشی از علمت وارد ذهنم شد به صورت جزئی متوجه شدم کی هستی!»
ناگهان، کوروش با صدایی بلند و قاطع گفت:
«-چی داری میگی؟؟؟ اون کیه؟؟؟ این چه خاطرهی عجیبیِ؟؟؟»
طوفان، با عصبانیت و لحنی تند، گفت:
«-چرا پریدی وسط حرفم؟ به جای قشنگیش رسیده بودم! یه لحظه ساکت باش و گوش بده!»
«-با...باشه! حالا چرا عصبی میشی؟»
چنگ، با چهرهای آرام گفت:
«-لالالالا... حالا خودت رو نمیخواد لوس کنی! جدا از این به حرفام خوب گوش بده، چند سال دیگه من یه پسری به اسم کوروش رو نجات میدم و میفرستمش پیش تو! نیازی نیست بهش چیزی یاد بدی! بفرستش فقط پیش من! من تا اون موقع تو این قصر نامرئی منتظرشم.»
طوفان، با چهرهای درهم و کمی متعجب، گفت:
«-دیگه از حرفات تعجب نمیکنم!»
و با تعجب و ناباوری، ادامه داد:
«-چـــــــــــی؟؟؟ نامرئی؟!»
کوروش، با چهرهای نگران و گیج، حرف طوفان را قطع کرد و گفت:
«-ها؟؟ اصلاً نمیفهمم؟؟؟ جوابم رو بده!»
طوفان به کوروش بی محلی کرد و به گفتن خاطره خود ادامه داد...ناگهان، قصر لرزید. طوفان، با چهرهای پر از ترس و نگرانی، گفت:
«-ن...نه! دیگه نباید تعجب کنم! معلومه نامرئی کردن چیزی برات کاری نداره!»
چنگ، در حالیکه در قصر را باز میکرد، گفت:
«-راستی! دخترت هم پشت سرته! ***حافظ!»
«-چی؟»
چنگ، در را محکم بست. طوفان، دختر بیهوشش سهیلا را روی پشت سرش روی زمین دید. کوروش، با چهرهای عصبانی و پرسشگر، گفت:
«-جوابم رو بده! ولی این چه داستان تخیلی و عجیبی بود؟؟؟؟»
و در ذهنش ادامه داد:
«-این چنگ کیه؟ زندگیم رو مدیونشم! پس کسی که نجاتم داد چنگ بود.»
«-جوابی نمیتونم بهت بدم... نمیتونم بگم کیه.»
«-واقعا نمیتونی بگی کیه؟»
«-چقدر سؤال میپرسی! همین چند دقیقه پیش بهت گفتم که بهم گفته بهت چیزی نگم....»
کوروش، با چهرهای پرسشگر و نگران، ادامه داد:
«-مگه نگفتی همسرت اون زمان مرده؟»
«-درسته! خب که چی؟»
«-پس سهیل کیه؟ سهیل از کجا اومده؟ مال کیه؟»
طوفان، با خونسردی و لحنی مرموز، گفت:
«-راستش رو بخوای، نمیدونم»
کوروش، با تعجب و ناباوری، گفت:
«-سهیل بچه تو نیست؟ به فرزند خوندگی گرفتی؟ »
«-کمی خستمه ، بعدا برات توضیح میدم.»
کوروش، با عصبانیت و کمی ترس، گفت:
«-تو که کلی از علم چنگ رو گفتی، حتماً میدونی این جهان چی به چیه! حداقل در مورد این جهان بهم توضیح بده!»
و در ذهنش، ادامه داد:
«-میترسم اون موجود سفید، بهم دروغ گفته باشه! بهتره از این طوفان بپرسم که علم چنگ رو اختیار داره.»
طوفان، با صدایی سرد و بیرحم، گفت:
«-تو میخوای پادشاه بشی و چیزی در مورد جهان نمیدونی! مسخرهست!»
کوروش، در ذهنش، گفت:
«-پیر مرد احمق! میدونم... البته کم و بیش.»
کوروش، با چهرهای که از التماس و ناباوری خبر میداد، پای طوفان را گرفت و با صدایی لرزان گفت:
«-لطفاً... التماست میکنم... لطفاً... تو رو به اون کسی که میپرستی قسم بگو!»
طوفان، با لحنی ناباورانه، گفت:
«-(این پسر چقدر سریع اخلاقش عوض شد) باشه! میگم! ولی پام رو دیگه ول کن...»
کوروش، با چهرهای شادمان گفت:
«-چشم! چشم! فقط بگو...»
طوفان، همه چیز را برای کوروش تعریف کرد. در ادامه، گفت:
«-خب! در مورد این جهان برات توضیح دادم و اینکه اسم این سیاره، سیارهی زندگیه.»
کوروش، با چهرهای متعجب و کمی گیج، گفت:
«-سیارهی زندگی؟؟؟»
«-بهخاطر همین درخت زندگی و این چیزها، اسم این سیاره سیارهی زندگیه.»
«-آها! خب...(وایستا ببینم این یعنی درخت زندگی از قبل از به وجود اومدن این سیاره هم بوده)»
طوفان، با خونسردی و لحنی مطمئن، ادامه داد:
«-ببین چیزی هست به اسم امینورس داخل امینورس بینهایت مولتیورس و داخل هر مولتیورس بینهایت یونیورس (کیهان) و داخل هر یونیورس، بینهایت کهکشان و داخل هر کهکشان، بینهایت سیاره، ستاره و سیاهچاله و این چیزها وجود داره.»
((این اطلاعات مثل یک بمب، دریای دانش کوروش را منفجر کرد. دریای دانش کوروش سر به فلک کشید و متوجه شد که تا پیش از این، مثل یک قورباغه در ته چاه زندگی کرده و دانشش چقدر بیارزش بوده.))
طوفان، با لحنی آرامتر، ادامه داد:
«-بخش انسانها چهار تا کشور داره: مس، نقره، طلا و الماس. کشورهای الماس، طلا و نقره چندین برابر از کشور مس، علم و تکنولوژیشون پیشرفتهتره... اه! راستی! این جهان یه قدرتهای خاصی داره که نمیتونم بهت بگم! چون تو قراره ماجراجویی کنی، نه من.»
کوروش، با چهرهای درهم و کمی عصبانی، گفت:
«-نمیخواد تعریف کنی! غلط کردم! مغزم رگ به رگ شد! یه دفعه همه این چیزها رو توضیح دادی! هضم کردنش برام سخته.»
طوفان، از زمین بلند شد، خودش را تکاند و ادامه داد:
«-تا یادَم نرفته، یه چیزی در مورد خودت باید بگم...»
«-در مورد من؟؟»
«-آره... تو دچار بیماری خاصی به نام دو جعبهای شدی...»
کوروش، با چهرهای که از ترس رنگ پریده بود، گفت:
«-من بیمارم؟»
طوفان، با صدایی آرام و کمی غمگین، گفت:
«-نترس! گوش کن! درسته اسم مسخرهای داره، ولی ببین چی میگم... تو از لحاظ احساسی لب مرزی! یعنی اینکه الان احساساتت به دو بخش سفید و سیاه تقسیم میشه! داخل بخش سفید، مهربونی و باهوشی و عاقلی اما داخل بخش سیاه، روانی و دیوونه ای، بازیگوشی، باهوشی و غیرمنطقی ! و الان تو بینشونی! یعنی آدم دو جعبهای، یک آدم لب مرز! تو الان هر لحظه رفتار و اخلاقت عوض میشه! یه اتفاق کوچیک میتونه تو رو غرق در هر بخش کنه! مثلاً یه اتفاق ناخوشایند برات بیوفته، داخل بخش سیاه کامل غرق میشی و بخش سفید کامل پاک میشه و قابل برگشت نیست! و همین اتفاق برعکسه! یه اتفاق خوشایند بیوفته، داخل بخش سفید غرق میشی و بخش سیاه کامل حذف میشه!اگه داخل هر کدوم از بخش ها غرق بشی اراده درخت زندگی این اجازه رو بهت میده برای چند دقیقه بخش مخالف رو تجربه کنی...»
کوروش، با چهرهای که از ترس و وحشت سفید شده بود، گفت:
«-تو رو به هرکی دوست داری هیچی نگو دیگه!... سرم داره میترکه!دیگه دلم نمیخواد چیزی بدونم...»
چند لحظه گذشت و کوروش بلند شد. ناگهان، هالهای سیاه رنگ مثل ماری مارپیچ دور او را فرا گرفت. و با صدایی که وحشت را در دل طوفان کاشت گفت:
«-خوشم اومد...هوی پیری! اگه این احساسات دست خودم بود، بنظرت کدوم رو انتخاب میکردم؟...»
طوفان، با چهرهای که از ترس و وحشت رنگ پریده بود و عرق مثل باران از پیشانیاش جاری بود، دهانش قفل شده بود ، سهیل و سهیلا از کلبه بیرون آمدند تا ببینند چه اتفاقی افتاده است. اما انرژی تاریک و قدرتمندِ هالهی سیاه، چنان قوی بود که در همان لحظه که پا به بیرون از کلبه گذاشتند، آن دو را به شدت به زمین کوبید و بیهوش کرد. کوروش، با چشمی که از هیجان و قدرت میدرخشید، چهره درخشان خود را با آن چشم راست سرخ رنگش به نمایش گذاشت. آن هالهی سیاه، مثل یک موجود زنده، به دور او میپیچید. کوروش، با چشم راستی که از شادی و قدرت میدرخشید، به آن نگاه کرد. چهرهی او کاملاً تغییر کرده بود. لبخندی عجیب و مرموز بر لبانش نشسته بود و چشم راستش تا حد امکان گشاد شده بود. او با صدایی که از قدرت و اعتماد به نفس خبر میداد، خندید.
پایان چپتر ششم
چپتر هفتم
این قسمت:اسم خانوادت چیه؟
طوفان، با چشمانی پر از خشم و وحشت، فریاد زد:
«-داره چه اتفاقی میافته؟!»
سهیل، با صدایی لرزان و پر از ترس، گفت:
«-خواهر بزلگ! خواهر بزلگ! بیدال شو! (خواهر بزرگ، خواهر بزرگ بیدار شو!((واقعاً سهیل ترسیده بود، دهانش مثل دهان کودکان کوچک شده بود.))»
طوفان، با فریادی بلندتر، گفت:
«-ســــهــــیـــلا! ســـهـــیــلا! ســهــیـــلا! آــــــخ ولم کــنـــیــن...»
کوروش بیهوش بود و طوفان بهوش بود. هر دو را مثل دو پرندهی زخمی، به اسب روی زمین بستند و روی زمین کشاندند، سهیلا جسد بیجانش روی زمین و سهیل شوکه شده را با خود نبردند.
طوفان آسیب دیده و خشمگین، در ذهنش گفت:
«-لعنت بهتون! میکشمتون! میکشمتون! همه شما بیوجودها رو زنده نمیذارم! اگه محدودکننده رو نداشتم...»
و با فریادی بلند، گفت:
«-الان همهتون مرده بودین، لعــــنــــتــــیـــا!»
یکی از سربازهای اسب سوار آزاد به عقب و به سمت آنها آمد. با صدایی خشمگین ، گفت:
«+ببند اون دهنت رو رعیت کثیف، مگه مثل مادر هرزه صبور تیم که انقدر وراجی می...»
طوفان، با چشمهایی که از خشم میدرخشیدند، به چشمهای سرباز خیره شد. ناگهان، بدن سرباز به شدت لرزید،سرباز از ترس، چند قدم به جلو رفت و از طوفان دور شد. طوفان، چهرهاش را به سمت راست چرخاند و با صحنهای وحشتناک روبرو شد. از باند پیچیه کوروش خون زده بود بیرون و هالهای سیاه رنگ مثل ماری دور او پیچیده بود و خندهای دهشتناک بر چهرهاش نشسته بود و لب هایش تا زیر چشم هایش کشیده شده بود.
چند ساعت قبل...
«-خوشم اومد!... هوی پیری! اگه این احساسات دست خودم بود، بنظرت کدوم رو انتخاب میکردم؟»
طوفان، با چهرهای که از ترس و وحشت رنگ پریده بود و عرق مثل باران از پیشانیاش جاری بود، دهانش قفل شده بود ، سهیل و سهیلا از کلبه بیرون آمدند تا ببینند چه اتفاقی افتاده است. اما انرژی تاریک و قدرتمندِ هالهی سیاه، چنان قوی بود که در همان لحظه که پا به بیرون از کلبه گذاشتند، آن دو را به شدت به زمین کوبید و بیهوش کرد. کوروش، با چشمی که از هیجان و قدرت میدرخشید، چهره درخشان خود را با آن چشم راست سرخ رنگش به نمایش گذاشت. آن هالهی سیاه، مثل یک موجود زنده، به دور او میپیچید. کوروش، با چشم راستی که از شادی و قدرت میدرخشید، به آن نگاه کرد. چهرهی او کاملاً تغییر کرده بود. لبخندی عجیب و مرموز بر لبانش نشسته بود و چشم راستش تا حد امکان گشاد شده بود. او با صدایی که از قدرت و اعتماد به نفس خبر میداد، خندید.
طوفان، با چشمهایی گشاد شده از تعجب و وحشت، با صدایی لرزان فریاد زد:
«-ســــهـــــیـــل! ســـــهـــــیـــلـــــا»
سه ثانیه گذشت. ناگهان، کوروش خودش را در فضای بیرون از جو سیاره زندگی دید. ترس خود را به خونسردی تبدیل کرد و اطراف نگاه کرد و گفت:
«-چه اتفاقی افتاد؟ چطوری اومدم اینجا؟ چطوری دارم نفس میکشم؟»
طوفان، با خونسردی و لحنی مطمئن، گفت:
«-(چطوری خونسرده؟)من آوردمت اینجا! داشتی از کنترل خارج میشدی! تا زمانی که میخوای بری پیش چنگ، تو هنوز هیچی نمیدونی پس تا متوجه اوضاع نشدی اون هالهی لعنتی رو کنترل کن! متوجه شدی یا طوری دیگه متوجهت کنم؟ »
کوروش، با چهرهای که از ترس رنگ پریده بود، گفت:
«-چشم...»
کوروش، با چهرهای که از تعجب و ناباوری خبر میداد، ادامه داد:
«-چطوری داریم نفس میکشیم؟ »
طوفان، با خونسردی و لحنی مطمئن، جواب داد:
«-یه هالهی سفید کل سیارهی زندگی رو پوشونده! اگه کسی از سیاره بزنه بیرون، این هاله دور کل بدن فرد میپیچه! مثل لوله میمونه که اکسیژن رو منتقل میکنه از سیاره به فرد! اصلاً نترس! این هاله سفید تا هر چقدر فکر کنی کش میاد و بی پایانه و غیر قابل آسیب و لمسه،اینطوری من آوردمت اینجا!»
کوروش، با چهرهای که از تعجب و ناباوری خبر میداد، گفت:
«- تو من رو آوردی اینجا؟چطوری؟ از تلپورت استفاده کردی؟ چون حتی اسم نکردم بدنم جا به جا شدخ»
«-همین چند دقیقه پیش گفتم من آورمت ولی الان تعجب میکنی؟ و اینکه نه! تلهپورت نکردم! چون تلهپورت یه جور دفاع از خود خوب میشه! الان داخل بخش محدود کننده منه...»
کوروش، در ذهنش، گفت:
«-بخش محدود کننده؟ »
و ادامه داد:
«-پس من رو چجور....»
ناگهان، تصویری واضح و زنده از گذشته در ذهن کوروش نقش بست. طوفان، با چشمانی درخشان از قدرت، با سرعتی باورنکردنی، او را گرفته و به فضا برده بود. ستارهها مثل الماسهای درخشان در تاریکی میدرخشیدند. این تصویر مثل یک فیلم سریع در ذهنش مرور شد و با صدای وزش باد شدیدی که در گوشش طنین انداخته بود، همراه بود. کوروش، با سردردی شدید و احساس فروپاشی مغز، چهرهاش سفید شده بود و عرق سردی پیشانیاش را پوشانده بود. بدنش به شدت میلرزید. او با صدایی لرزان گفت:
«-آخـــخ! سرم چه دردی میکنه...»
ناگهان، سردردش از بین رفت. طوفان، با چهرهای متعجب، گفت:
«-چی شده؟ حالت خوبه کوروش؟»
کوروش، در ذهنش، گفت:
«-سردردم یه دفعه خوب شد! اون تصویر چی بود؟ گذشته رو دیدم؟ چه اتفاقی داره برای من میافته؟ این سرعت باورنکردنی چی بود؟»
«-هوی پسر! چی شده؟»
«-هیچی، فقط داشتم به یه سؤالی فکر میکردم که اگه میشه در مورد قدرتهای این جهان بهم توضیح بده. میخوام بدونیم این قدرتها چقدر قوی هستن و چه تاثیری روی افراد دارن.»
«-میدونی چقدر داری رو مخم راه میری با سوالات؟ من نمیتونم چیزی بهت بگم ولی..»
کوروش با چهره ای کنجکاو و هیجانی که در وجودش نمایان بود گفت:
ولی؟؟؟»-»
ولی خب میتونم در مورد تاثیراتش بگم.»-»
«-تاثیرات؟؟؟»
«-زمانی که قدرت وارد بدن یه فرد میشه، بهجز اون قدرت، تاثیر دیگه ای هم میذاره. مثل یه موج، یه تغییر ناگهانی در بدن فرد ایجاد میکنه.»
«-چهجور تاثیری؟»
«-روی سرعت و قدرت بدنی فرد تاثیر میذاره، اما برای همه متفاوته. برای یکی فقط سرعتش کمی زیاد میشه، برای یکی دیگه سرعتش طوری میشه که کل آسمونها رو توی یک ثانیه دور بزنه! یا بهش قدرت بدنی کم یا زیاد میده. مثل یه قرعهکشی، هر کسی یه چیزی میبره.»
کوروش، با چهرهای شادمان و کمی متعجب، گفت:
«-خوشم اومد... این رو هستم! و اینکه یه چیز دیگه هم میخوام بگم.»
طوفان، با چهرهای عصبانی و بیحوصله، ابروهایش را در هم فشرد و گفت:
«-=ای بابا!تمومی ندارن سوالاتت؟»
کوروش با صدایی لرزان ادامه داد:
«-=نه! نه! نه! سؤال نمیخوام بپرسم! فقط یه درخواستی دارم...»
طوفان با چهره ای کنجکاو گفت:
«-چه نوع درخواستی؟»
کوروش، با صدایی لرزان و چهرهای که از ترس سفید شده بود، گفت:
«-میشه صورت و بدنت رو جوان کنی؟؟ آخه خیلی پیری...»(با چشمهایی که از التماس خبر میدادند)
طوفان با اخم گفت: «-ها؟» سکوت کوتاهی برقرار شد، سپس طوفان با خشم فریاد زد: «-ها؟؟؟؟؟ الان چه چرندی گفتی؟؟؟ این چه درخواستی بود؟!» هالهای قرمز از بدن طوفان بیرون زد و در هوا پیچید. کوروش از ترس به خود لرزید و در ذهنش زمزمه کرد: «-الان میاد مثل آب میکشتم ! ولی صبر کن ببینم... هاله قرمز ازش زد بیرون؟؟!! پس هر کی یه هاله مخصوص به خودش داره؟ خب حالا چیکار کنم؟ باید یه دروغی سرهم کنم.»
کوروش با لحنی عصبی و کمی مضطرب گفت: «-خب... راستش... من... جایی که زندگی میکردم... یه دختر خیلی خوشگل بود... با سینههای خیلی بزرگ... بعد وقتی تو رو دیدم... گفتم... وااااو... اینا برای هم ساخته شدن.(عمرا همچین نقشه ای که کشیدم بگیره)» طوفان با دست راستش صورتش را مالید. به طور شگفتآوری، چهرهاش تغییر کرد. زیباتر و جذابتر شده بود. چهرهای که هر کسی را مبهوت میکرد.
طوفان، با چشمهایی که از رنگ بنفش تشکیل شده بود و بدنی ورزیده با تردید گفت: «حالا چون التماس میکنی، باشه...»
کوروش، با چهرهای ناامید، گفت:
«-عملاً منحرفی...»
طوفان با نگاهی دقیق به کوروش گفت: «چطوری شدم؟ خوب شدم؟»
کوروش با لبخندی کمی مرموز به طوفان نگاه کرد و گفت: «عالیشدی ، اصلا شَک نکن(اره جان عمت)»
و با لحنی مضطرب و نگران ادامه داد: «میخواستم نگم، اما شاید تو بدونی چه خبره ، یادته چند دقیقه پیش سرم درد گرفت؟»
طوفان با ابروهای بالا رفته گفت: «آره... خب؟»
کوروش با چهرهای که از اضطراب خبر میداد، گفت:
«-همین چند لحظه پیش که سرم درد میکرد، گذشته رو دیدم...»
طوفان، با چهرهای از تعجب و ناباوری ، گفت:
«-چی؟؟؟!! گذشته؟!»
کوروش با صدایی لرزان گفت:
«-خودم نمیدونم چطوری توضیح بدم! انگار گذشته رو دیدم که چطوری من رو آوردی بالا.»
طوفان، با چهرهای که از تعجب و فکر کردن خبر میداد، گفت:
«-=وایسا... وایسا... یه دقیقه وایسا لعنتی! بذار فکر کنم...»
و در ذهنش ادامه داد:
«-حالا که دارم فکر میکنم، میبینم در مورد پدر و مادرش چیزی نپرسیدم...»
طوفان از ترس لرزید و با صدایی لرزان گفت:
«-کوروش... اسم والدینت چیه؟؟؟»
کوروش با تعجب و کنجکاوی گفت:
«-پدر و مادرم؟ اسم خانوادم رو میخوای چیکار؟»
عرق سردی پی...
برای خواندن نسخهی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید.
درحال حاضر میتوانید کتاب پنجمین فرمانروا. را بهصورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید.
بعد از یکماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال میشود.
کتابهای تصادفی


